عمر مردمم است انگار, که از امام حسین تا آزادی پیش میرود . از آن سالهای دور ِ دور ِ خیلی دور , که کسی هم ولایتی اش را با همه ی خان و مانش کشت و بر باد داد , که آبشان ندهد. و هم ولایتی های من مهربان , قصه ی خاکی و خونیش را گریستند. و مادری به مادر ِ مادر ِ مادر ِ مادر ِ مادر ِ مادر ِ مادربزگمان یاد داد که گریستن , نشانه ی مردم مهربان است و کسی به پدر ِ پدر ِ پدرِ پدر ِ پدر ِ پدرِ پدر جدمان , که سخت سخاوتمند بود , آموخت مرور قصه ی تراژیکشان , آب بدهد به مردم کوی و بازار .... از آنها تا ما که قصه ی سهراب را هنوز تا هنوز است می گرییم . سهراب که هم ولایتی ما است َ و هم ولایتی اش َ که او هم َهم ولایتی ما بود َ به خون کشیدش تا ازادی ندهدش . مادربزرگ یادمان داده نذر کردن را ... عهد کرده ایم , پیاده از امام حسین تا ازادی راه برویم و هر چه آزادی به سهراب ندادند , میان مردم کوچه و بازار پخش کنیم .... از امام حسین که پر از حراجی شده است َ تا خود ِ خود ِ آزادی که کارگران ِ شهرداری تمیز شسته اندش !
حادثه جان سلام !
از یک عالم سال دورترها نمی دانم به چه ضربی مانده ای؟ ! رازش شاید عشق است و سرخ و ...!
مرا هم صدا کن , می خواهم برخیزم , بشتابم به قلب تو. دارم می گندم توی ِ این همه مانده گی .
قربانت زهره

بیدلیل نبود دویدنهای بیوقفه تا زمانیکه نفس بریده شود؛ نیمی سواره و نیمی پیاده؛ شور سفر، شیدایی نگاه به خاک، کویر، مردمان بیآلایش؛
بر خاک سرزمینی بوسه زدیم که جفا بر او بسیار رفته، سوخته اما در خود عشق دارد، عشق هزاران سال خون، سال درد. آرامش بیپایانش از لونی دیگر است. راه راست است و کم پیچ و خم. به خود میرسی. به صفر. باید با چشمدل نگریست، سکوت کرد. باد خشک کویر میپیچد بر قلبت، بر روانت. «مرا گویی کِه رایی؟» من چه دانم. من چه دانم. من چه دانم.
هنگام عبور از دالانهای تنهایی سرای خشتی بر دل نشسته کوه خواجه ناگهان چشمانت را تر و گونهات را سوده بر خشتهایش مییابی. در سکوت محض نگاه میکنی و مسخ میشوی. مینشینی؛ نشست خاک را بر لباست دوست خواهی داشت و دستی را که آنرا از لباست تنت دور کند نخواهی یافت. این خاک ریشه دارد، جان دارد؛ هر چند دیرزمانی است که دستها را میبرند و چشمها را کور میکنند؛ نفاق میپراکنند؛ جان میستانند.
رنگ، رنگ میبازد! دیرینیان، بیرنگی را در اعمالشان جستند و رنگ را بر تاقهای خشتی نقش زدند. کجاست بیرنگی؟
مام هامون تشنه است. زمین تشنه هامون میزبان سیه چادران عشایر، مسافران رانده فرسنگهای دور است. کمرش را شکستهاند، نی از نیزارش ببریدهاند. کوه خواجه پشت به باد است؛ او استوار است و سخت! شادی بر پهنه خشک هامون، چنان تکانت میدهد که میشنوی: صدایِ هییییییی کجایی؟! دستان خالیشان را نبین دل پر مهر شورشان را نظاره کن. بهانهای به اندازه یک ارزن برای شادی دارد. دهل و سرنا یار دیرین رقصان بادند تا نوایی شده و بر سینه عریان هامون بکوبد و بلرزاندش. تا بار دیگر چشم کوه خواجه بر آب روشن شود؛ یا در کنار بیبیدوست پایکوبان بر نو عروس شادی دهد.
سرزمین مهر است ایران من؛ بلوچستان و سیستان من، مهرش را از سوزندوزیهای رنگ به رنگ بر لباس زنان و کودکانش که پیچیده بر پردهای سیاهاند میتوان دید، مهرش را بر سر در کتابخانهای میتوان یافت، مهرش را در نان گرم برشته صبحگاه عمه و بوسههای کم قوت بیبی؛ آرامگاه شهیدان و پدرانی که در دیدار نخست گویی آشنای دیرین تو اَند، میتوان یافت! آنجا احساس غربت نمیکنی. میاندیشی. به انسانیت! ندا
نبض فردا است َ می شنوی ؟
صدای تیک ـ تیک است !
بیش از این صبر چرا ؟ خواب چرا ؟
خیز ! سحر نزدیک است !
بوی نان َ بوی تنور َ صبح َ سلام َ ...
این فلق سرخ ترین عشق شدهَ لبریز است ...
میدانی که مجسمه ی یعقوب لیث صفاری , بر اسب چابکش را میان گرفته ؛ یعنی , رسیدیم ... انگار که مسلمان ترین مسلمان بشوم و کعبه را نگاه کنم , نگاهش می کنم و قلبم پر از یک مفهوم غریب ِ آمیخته از خنده و اشک می شود. مردی که ردیف روبروی صندلی من نشسته , از رستم و سهراب و زابلستان می گوید و اشکم را نگاه می کند. یکجور دردو دل ِ غریب می کند و آه می کشد و می گوید : ولی دیگر زابلستان , آباد نیست , دیگر , رستم نیست , سهراب... سهراب که می گوید , امانش نمی دهم که بگوید ن. ی . س. ت و می گویم : هست!
سهراب هست ! سهراب خیابانهای تهران هست ! هست ! هست ! سهرابی می کند...
و حرفهایم , یقین می شود ,برایم , وقتی مرد , سهراب خیابانهای تهران را می شناسد .
حکایت حماسه گی خیابانهای تهران تا کورترین و دورترین و بی رسانه ترین محل های ایران هم رفته است. آنقدر که مرد صندلی ردیف ِ روبرویم , با چهره ی آفتاب سوخته , لباس سفید محلی , چشمهایش خیس می شود و همدرد می گرید....
از گورِ سهراب پرچمی با باد پرواز کرده است
انگار کویر هم بوی باران را احساس کرده است
از شهر سوخته که حکایت اقبال قوم ِ ماست
یک شهر عشق به آینده آغاز کرده است
باور کنید , حرفهایم شاعرانه نیست /باستان شناس هم این فرضیه را اثبات کرده است
رگ رگ رد ِ خوشبختی ِ یک روزگار ِ دور /کاویده , برای موزه ملی ارسال کرده است
درد - حصیر و فقیر, قافیه ی قبیله تا هنوز
اصلا نگو! بشین , بساز , یا بسوز
من از کویر , دشت , خاک , ترک , سراب
یک عمر دربه در خیسی از یک قطره آب
من عطش ِ بوسه , بر سخاوت باران
شاهنامه, شهریار , وطن , یا د یاران
بغضم مرور شب سرد کویر شده است
سهراب, سهراب, سهراب , باز هم دلیر شده است
مثل حماسه قهرمانی می کند
سهراب , سهراب, سهراب , پهلوانی می کند
سلام !داریم میایم !![]()
و شما خواننده ی محترم سلام !![]()
با اجازه ی برادر غیب گوی عزیزی که , طالع مارو دیده بودند و بهمون گفته بودند که ؛ سعده طالعت , خواهر! پول می گیری از آمریکا , فراوون ! برو خرج کن و حاشو ببر! یه مقداری پول رسیده تو حسابمون " والا دیگه , از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون " من و ندا جون داریم می ریم خرج کنیم و حالشو ببریم. همین بغل مغلا , یه یه هفته ای نیستیم , و از اونجایی که ,اینجایی که می خوایم بریم , خیلی پیشرفته و جلوتر از امکانات ِ همه ی دنیاست, به مدت یک هفته ارتباطمون با دنیای ِ اینترنت قطع ِ قطع , واسه همین , گفتم چند تا وصیت دارم , بنویسم , نگفته از دنیا نرم ... سفره دیگه ... !!!
بند الف – برادر یا خواهر گرامی " فرق نمی کنه " زحمت می کشی و میای انتقاد می کنی , قابل می دونی نظر می نویسی , بی زحمت قربون دستت , انتقادای فحشناکت , زیاد رکیک نباشه ! حالا ما بدیم , درست ! ولی آخه برادر جان , مگه خودت خواهر و مادر نداری ؟! اومدی بعد از نوشته های گرانمایه ی شما , خواهرت اومد , اونارو خوند , یا والده ی محترم , چه می دونم بالاخره یه بانوی محترم .... درست نیست , یه کم مراعات کن !
بند ب – همون برادر یا خواهر گرامی " که بازم فرقی نمی کنه" اگه بر حسب عادت نتوستی جلوی ِ خودتو بگیری , و فحشناکیت گل کرد َ بی زحمت جای حرفای بد بدت , زحمت بکش خودت علامت @" یا هر علامت دیگه ای که دوست داری " رو بگذار ! من برگشتم , می خونم , خودم می فهمم. آخه یه مدتیم برادرا " یه برادری که از سلیقه و آرمون و ارزوی من در محل کارمون خوشش نمیومدَ یهو از موقعیت برادریش سوء استفاده کرد ن " زحمت می کشیدن پست می کردن در ِ خونه , شما بگی ف من خودم می رم فرحزاد. زیاد خون ِ خودتو کثیف نکن , من خودم دوزاریم می فته... به خواهرا و مادرای دیگه فکر کن!
بند جیم – خواننده ی محترم و خوب و دوست داشتنی َ اگه اون برادره وصیت من مومن رو جدی نگرفت و حرفای بد بد نوشت و شما گرامی چشم نازنیت بهش افتادَ معذرت می خوام َ فقط همین . دوست ندارم چشمای شما گرامی َ به واژه ی نازیبایی بیفته و فقط می تونم بگم خجالت می کشم ....
بند دال- مه و ماه , جای تبلیغ هیچ شعاری از هیچ گروهی نیست.... اگه نوشته ای خوندید , مجال توضیح عدم وابسته گی نداریم. دوست داریم با صدای بلند بگیم , ما مردمیم و شعارها و دردها و آرمانهامون هم از مردمه و نه هیچ حزب و گروه و دسته ای که البته شایسته ی احترام هستند!
دیگه , هیچی ! باقی بقای همتون ! جانم فدای همتون! که البته همتون , همون ایران هم میشه یه جورایی !
ایران که تشکیل شده از خاک و جنگل و دریا و رود و کوه و آدمهایی که خس و خاشاک اند و کسایی که خس و خاشاک نیستن!
پس باقی بقایتان , جانم فدای ایران !
فدای خس و خاشاکش و حتی اونایی که خس و خاشاک نیستن و من ایمان دارم که روزی خواهند شد.... چرا که عشق به هر روزنی نفوذ خواهد کرد. و فدای ریگزار و دونه دونه شن های کویرش که داریم میریم توش تا گم شیم چند روزی از این همه دیوار آلوده گی َ از این همه سیم خاردار .....
آی شاخه ها که دسته ی تبرید !
ما درختیم ,
نشکنید ,
نبرید .
آی آبها که در سفرید !
قطره را از یاد نبرید.
ذهن خیس ِ آبی ِ ما را ,
تا به اقیانوسها ببرید .
آی اقیانوسها !
قصه ی سد که شکست ,
ما که رودیم ,
و دسته ی تبری که جوانه می زند را ,
وقتی تبخیر می شوید
تا سوز ِ آفتاب ببرید.
ما می خواهیم , بباریم , یکروز ,
قطره
قطره
قطره
روی تشنه گی های خودمان .
داسدار بود آنکه گندم می نمود
سبز بودم , هستی ام را می ربود
تیغه اش از خون عشقم سبز شد
قصه های عشقی ام پر درد شد
آه عشقی !راستی , یادت بخیر
این زمین را داده اند , حالا به غیر
خاک بر سر تر شدیم از شعر تو
پر زغصه تر شدیم از شعر نو
شعر نو , حکمش شده , شلاق و درد
ضربه ضربه , اشک زن بر قلب مرد
این زمین رنگ گلابش ناب بود
اصلا انگاری گلابش آب بود
او زلال از جان گل برمی گرفت
هستی از میخانه ساغر می گرفت
سالها می گذرد , میخانه نیست
می که هیچ , امروز نان در خانه نیست
رسم کردند عده ای کفتاروش , تیر خلاص
بر گل سرخ , جانماز , احساس , یاس
خسروی , گل سرخ را پرواز داد
زندگی را توی دشت آواز داد:
آی خلق این خانه دیگر خانه نیست
آی خلق این آشیان یا لانه نیست
آی آی این جوجه ها بی دانه اند
آی آی مارها توی لانه اند
او خروسی کرد و روبوسی و رفت
این زمین ماند , مردم و یک پول نفت
مردم ,عشقی , تا همیشه عاشقند
عاشق این سرزمین لایقند
مردم از صبح, پیکارند , ناز شستشان
آرزوی بوسه ام بر دستشان
دستهایی که پر از پینه شده
پینه ی از یک جهان کینه شده
کینه ی سهراب کش , کاوه ستیز
چنگ ودندان روی ِ مردم کرده تیز
بزبز قندی هنوز تکراری است
گرگ ِ توی ِ قصه ها اجباری است
یک نفر چوپان شدهَ جنس دروغ
دور سر هاله ای که بی فروغ
شام تاصبح توی شهر جار می زند
گردن ِ خوشبختی ازَ دار می زند
تبصره کرده , نوشته , بعد از این :
عشق ممنوع ! اینکه گفتم و همین!
داد کرده , هسته ای , هم حق شده
توی میراث کهن ذی حق شده
خاک مهربانان و نامهری , خبر!!!
مهربانان , عاشقی ! بار دگر ,
مهربانان , چشم ایران سوی ماست
سوی حق حق کردن و یا هوی ماست
ما که پروازیم در یلدای او
در زمینش , زخم و در فردای او
چلچله واره ترین کوچیم ما
زاگرس ِ پشت کرده بر پوچیم ما
باد جان َ سلام!
بیا همه ی روسری ام را ببر!
گره اش چنگ می زند به گلویم!
قربانت زهره
می شود به ما نگویی نه /می شود تو هم قیام کنی
می شود بر علیه خودت/ توی دادگاه اقدام کنی
می شود بگویی که عاشقت هستم /عاشق شوشَ مولوی َخیام
می شود خط خطی بکنی/ دفتر مرگ , دستک اعدام
هیچ می دانی رنگ و رویت طناب شده ؟/سایه ات , سنگ روی آب شده ؟
هر کجا اسم تو نوشته شده /سقف خانه اش خراب شده !
ما نباشیم هیچ ترسی نیست./ هستی توست که ترسناک شده
از عدم خیال تر , وهم زده ای / سازه ات چه شرمناک شده
ما که معنی طناب را فهمیدیم,
رنگ قالی نخ نما شده ای /سالها التهاب را فهمیدیم
شکل عکس توی آلبوم بابا /تلخی انقلاب را خندیدیم
هی حصار دور حصار , از تو /ماندگی در انحصار را دیدیم
مثل آسم زنهای کارخانه /معنی اختناق را فهمیدیم
صد بار رونویسی مشق شبت / عهدنامه , ننگین , قاجار را گندیدیم
عین کتابهای توی موزه ملی / یک خط حتی نخوانده پوسیدیم
با تمام ناروایی سرمان /تو ی قلبمانَ عشق را بوسیدیم
تو نمی خواهی عشق را جار بزنی ؟!
تابلویت را به سپیدار بزنی ؟
مثل ما آرزوی بوسه شوی
مثل منشور توی موزه شوی
مثنوی مثنوی عاشقی بکنی
یادی از حماسه گی بکنی
یکمی سهراب تر ,نفس بکشی
دور ضحاکیت , خط بکشی
می شود چادرت را پس بزنی !
پای سادگی خودت دست بزنی!
مثل ما بشوی بلندترین فریاد
بیستون تر , شیرین ترین فرهاد
مثل ما بگو ؛ که عاشقت هستم
عاشق دشت شقایقت هستم
عاشقت هستم ,
نان ,
گریه ,
خنده ,
آزادی
انسان !
عاشقت زادگاه , خانه , بوم , ایران !